نوشته شده توسط : ميلاد


خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید
اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیا ها
بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا
خداحافظ خداحافظ
همین حالا
خداحافظ

ااین وبلاگ برای همیشه تعطیل شد...

اگه قرار باشه وب جدیدی بنویسم حتما خبرتون میکنم. ببخشید که نتونستم تک تک از همتون خدا حافظی کنم



:: بازدید از این مطلب : 636
|
امتیاز مطلب : 428
|
تعداد امتیازدهندگان : 126
|
مجموع امتیاز : 126
تاریخ انتشار : 27 آبان 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : ميلاد

 

 

گفتم: چقدر احساس تنهايي مي‌کنم
گفتي: فاني قريب
     .:: من که نزديکم (بقره/186) ::.

 

 

گفتم: تو هميشه نزديکي؛ من دورم... کاش مي‌شد بهت نزديک شم
گفتي: و اذکر ربک في نفسک تضرعا و خيفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
     .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پيش خودت، با خوف و تضرع، و با صداي آهسته ياد کن (اعراف/205) ::.


 

گفتم: اين هم توفيق مي‌خواهد!
گفتي: ألا تحبون ان يغفرالله لکم
     .:: دوست نداريد خدا ببخشدتون؟! (نور/22) ::.

 

گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشي
گفتي: و استغفروا ربکم ثم توبوا اليه
     .:: پس از خدا بخوايد ببخشدتون و بعد توبه کنيد (هود/90) ::.

 

لطفا برای خواندن بقیه این متن به بخش ادامه مطلب مراجعه کنید
 



:: بازدید از این مطلب : 699
|
امتیاز مطلب : 441
|
تعداد امتیازدهندگان : 130
|
مجموع امتیاز : 130
تاریخ انتشار : 14 آبان 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : ميلاد

كاش قلبم درد پنهاني نداشت

چهره ام هرگز پريشاني نداشت

  كاش مي شد دفتر تقدير عشق         

    حرفي از يك روز باراني نداشت           

كاش مي شد راه سخت عشق را   

بي خطر پيمود و قرباني نداشت



:: بازدید از این مطلب : 588
|
امتیاز مطلب : 366
|
تعداد امتیازدهندگان : 115
|
مجموع امتیاز : 115
تاریخ انتشار : 9 آبان 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : ميلاد

تورابه دادگاه خواهندکشید ...


شاید به حبس ابد محکوم شوی .


جزییات جنایتت مشخص نیست اما اثر انگشتت رابرروی قلبی شکسته یافته اند.



:: بازدید از این مطلب : 547
|
امتیاز مطلب : 357
|
تعداد امتیازدهندگان : 109
|
مجموع امتیاز : 109
تاریخ انتشار : 9 آبان 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : ميلاد

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.

آنها عاشقانه همدیگر را دوست داشتند

زن جوان:یواش برو من می ترسم.

مرد جوان: نه اينجوری خیلی بهتره.

زن جوان: نه خواهش می کنم من خیلی می ترسم.

مرد جوان :باشه اما باید اول بگی که من و دوست داری.

لطفا برای خواندن بقیه این متن به بخش ادامه مطلب مراجعه کنید



:: بازدید از این مطلب : 665
|
امتیاز مطلب : 397
|
تعداد امتیازدهندگان : 118
|
مجموع امتیاز : 118
تاریخ انتشار : 9 آبان 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : ميلاد

chand ta az do0staye Golam baram neveshtan ke chera in Esmo vase blogam entekhab kardam , dalilesh taghriban vazehe vali migam ta hamato0n bedo0nid , nemido0nam ta hala shode shoma kasi ro ke kheili do0stesh dashtido az dast bedin ya na , ke ehtemalan shode . vali majaraye zendegiye man kheili pichide tar az in harfast , man o0ni ke asheghesh bo0dam ,oni ke hame kasam bo0do az dast dadam , vali ba in tafavot ke Eshghe Shoma Zendast vali male man nist ... omid varam in hali ro ke man daram hich kas docharesh nashe Ghadre o0naee ke Do0stesho0n Darid ro bedo0nid 



:: بازدید از این مطلب : 637
|
امتیاز مطلب : 311
|
تعداد امتیازدهندگان : 98
|
مجموع امتیاز : 98
تاریخ انتشار : 5 آبان 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : ميلاد

کلاغ پر ...

گنجیشک پر ...

کبوتر پر ...


عشق پر

....... پر



:: بازدید از این مطلب : 679
|
امتیاز مطلب : 337
|
تعداد امتیازدهندگان : 104
|
مجموع امتیاز : 104
تاریخ انتشار : 4 آبان 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : ميلاد

 
"این متن از طرف کسیه که هیچوقت خاطراتش از ذهنم پاک نمیشه"

زندگی مثل یه جادست كه بعضی وقتا توش تند ، و بعضی وقتا كند راه میریم ولی یادی از خدا نمی كنیم و فقط میریم ... خدا جلوی پاهامون سنگ میندازه سنگای كوچیك كه همون مشكلاتمونن ولی ما ازشون رد می شیم و بدون اینكه یادی از خدا كنیم مشكلاتمونو حل می كنیم. میریم و میریم شاد شاد و فقط به ته جاده نگاه می كنیم دریغ از اینكه بدونیم یه آسمون با چه عظمتی بالای سرمونه!

خدا هم مثل یه مادر میمونه. مثل مادری كه بچش ازش رو برگردونده. اون مادر هر كاری میكنه كه به فرزندش نزدیك بشه. خدا هم مثل مادر ماست ، مشكلاتو بزرگتر میكنه شاید این بچه ی خطا كارش یادی ازش بكنه برای همین سنگای جاده ی ما بزرگتر میشه. میدونه كه ما فقط موقع سختی ها به...


لطفا برای خواندن بقیه این متن به بخش ادامه مطلب مراجعه کنید



:: بازدید از این مطلب : 724
|
امتیاز مطلب : 316
|
تعداد امتیازدهندگان : 103
|
مجموع امتیاز : 103
تاریخ انتشار : 4 آبان 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : ميلاد

اگه دوستش داری بهش بگو ، بگو

اگه تو عاشقش شدی بگو ، بگو

آره می خوای باهاش باشی ، بهش بگو

اما فقط دروغ نگو ، دروغ نگو

وای که به چه زبون بهش بگم که عاشقونه دوستش دارم

این عشق پاکو بهش می دم ، آخه عشق و تو چشاش دیدم

اگه با من باشه چی می شه ، عاشق می شم واسه همیشه

اگه با من باشه چی می شه ، عاشق می شم واسه همیشه

حرف دلت رو بگو ، مثل یه عاشق بگو

تو چشمای قشنگش ، حرفای باطل نگو

عشق و بهش نشون بده ، یه قلب مهربون بده

تو راه عشق و عاشقی ، یه عشق ناتموم بده
 
تا دیر نشده بهش بگو.تو اشتباه منو نکن



:: بازدید از این مطلب : 605
|
امتیاز مطلب : 358
|
تعداد امتیازدهندگان : 112
|
مجموع امتیاز : 112
تاریخ انتشار : 4 آبان 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : ميلاد

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما

لطفا برای خواندن بقیه این متن به بخش ادامه مطلب مراجعه کنید



:: بازدید از این مطلب : 743
|
امتیاز مطلب : 355
|
تعداد امتیازدهندگان : 110
|
مجموع امتیاز : 110
تاریخ انتشار : 4 آبان 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : ميلاد

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد

داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني...

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.

استاد پرسيد: چه آوردي ؟

با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به

اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق يعني همين...!

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست ؟ ...

استاد گفت. ....

برای خواندن ادامه این داستان زیبا به بخش ادامه مطلب مراجعه کنید




:: بازدید از این مطلب : 629
|
امتیاز مطلب : 1105
|
تعداد امتیازدهندگان : 866
|
مجموع امتیاز : 866
تاریخ انتشار : 4 آبان 1389 | نظرات ()

صفحه قبل 1 صفحه بعد